بعد چند ساعت گشتن دنبال پرت و پلا تویه تهران با هوای مملو از آزبست و منو اکسیدش که دقیقا از سرطان و یا یبوست و شایدم ذره ذره از ام اس مرتحل بشیم میرسم خونه... چند روزیه مادر بزرگ برای دیدن دخترش و دامادش و نوه هاش چند صد کیلو متر با اتوبوس کوبیده اومده تهران...مادربزرگ دهه هشتم زندگی رو تموم کرده و هر بار میاد خونمون فکر میکنم این آخرین بار که میبینمش اما اون سمج تر و پرروتر از این حرفاست حتی تو سال های ۵۰ تنهایی برای دیدن مادرم تا جنوب ایران مسافرت میکرد...وقتی بهش نگاه میکنم بهش حسودی میکنم چونکه اتفاقات یهویی و پخش شدن کف خیابون و انفارکتوس و سکته واسه ما جوونهای با زور یه گلابی میوفته...رسیدم خونه شروع میکنه با کلی روحیه با من صحبت کردن چی شد؟ چه خبر؟امروز چطور بود؟بعضی جا ها هم با زیرکی های مقتصدانه تبریزیش داره ازم آمار میگیره منم مشغول صحبتم باهاش و گفته هاشو ریز ریز میکنم میریزم تو مغزم و تو پاسخ ها واسش کم نمیزارم... توهم میزنم که بابا چه زندگی قشنگی من چت کردم خیال میکنم دنبال هیچم و همه چی دنیا به فلان آدمیزاده و به به چه حس گوگولی مگولی دارم من ...شک دارم ندونه از درونم ولی خب حفظ ظاهر میکنه و گاهی هم یه ابرو بالا میندازه و یه کلاس خفن از مکتب تبریزیش واسم میزاره و همه چیز شسته و روفته تحویل میده... کم میارم و اوه ه ه توهم تموم میشه...کانال ها رو دارم بالا و پایین میکنم ...همای(مادر بزرگ)با سینی چایی داره میاد...تابلوه مثل همیشه رو چه شبکه ای میخام استب کنم داره صدمین تولد آقای چی چی اوف رو پخش میکنه حرصم میگیره از اینهمه یادبود و بزرگداشت و حرمت و عزتی که برای آدم های مرده و زنده و پیر و جوونشون میکنن... خواننده های جوون و تازه کار دونه دونه میان با یک ارکستر عریض و طویل اجرا میکنن...مادر بزرگ زیاد نمیپسنده و فقط مرحوم حاجی بابا رو قبول داره نوبت کلیپ های قدیمی زهوار در رفته میرسه...مادر با یه سبد پرتقال تو دستش جمعمونو سه نفره میکنه از وقتی مامانش اومده نمیتونه بره پیاده روی اینم بگم خانومهای اینجا یا رژیم دارن یا پیاده روی میرن بلکه چربی آب کنن...مامان لجشو با نصف کردن پرتقال ها در میاره جرات نمیکنم بپرسم پرتقالها میسوزونه چربیها رو یا نه...کلیپها همینجور پشت هم داره قطار میشه و رشید بهبود ترانه چوچه لره سو سپمیشمو آغاز کرده هر دو چشماشون از خیسی تر میشه...بیاد پسر و برادر جوانشون میوفتن که این ترانه رو تو حیاط بزرگ خونه فریاد میزد و سالهای چهل رودخانه او را برد یا که به آب سپرده شده بود؟ هیچ وقت معلوم نشد...رسانه کارشو اعلا انجام داده...یک مگویه دیگه از راز های کهنه بگو شده...مادر بزرگ دیگه اسم خواننده مورد علاقه اشو نگفت...نمیدونم مرحومین به نت دسترسی دارن؟ یا قادر به وبگردی هستند؟این نوشته ادای دینی به پدر بزرگ(عزیزملقب به چسبان) بود...همای خانوم اونشب دو تا استکان چایی خورد.
مثل اکثر شنبه صبح ها ۲ تا هفته نامه میگیرم واسه اینکه رند بشه هزار تومن و زل نزنم تو چشایه روزنامه فروش واسه صد تومن طبق معمول یه همشهری هم ور میدارم یکدفعه یاد ۱۰۵ هزار نفر دیروز عصر میوفتم تیتر ورزشی ها رو نگاه میکنم اصلا هیچ خبری حتی یه ستون کوچیک کار نکردن بعد عادی ها رو نگاه میکنم اینجاهم سکوته یه دفعه تیتر اول وطن امروز به چشم میخوره یک روزنامه سیاسی و این تیتر :۱۰۰ هزار نفر علیه ۹۰ عجب! خب با یه کم فشار و خوندن خبر آدم دستگیرش میشه چی به چیه, از خیر و برکت تراکتور همین که باعث شد منم واسه اولین بار دو و سه تا پست پشت سر هم بزنم خدا قبول کنه شاید ایران دخت بیاد این فقر رسانه ای تراکتور و با یه پرونده جبران کنه.
بابا بیخیال ۱۰۵ هزار نفر تبریزی رفتن تماشای بازی تراکتور و مقاومت الان که داشتم خبر میخوندم یه کمی مشکوک شدم و دنبال علته همچین حرکت تراکتوریها گویا برنامه نود و نظر سنجی عادل در مورد پر طرفدارترین تیم ایران دلیلش بوده که تراکتوری ها ادعا میکنن گزینه سه (تراکتور)ارسال نمیشده اما دو تا گزینه دیگه(استقلال و پیروزی) عین کره سند میشده منکه برنامه رو ندیدم ولی احتمالا عادل یه سوتی داده که اینجور گیر سه پیچ بهش دادن اینم بگم که ۲۰۰هزار کلن اس ام اس های تراکتوری ها بوده که اصلا زیر بار نمیرن همچین رقمی رو و کلی شکایت که تیفوسی ها مطرح میکنن حالا عادل از شروع سری جدید برنامه اش اینقدر از مشکلات ورزشگاه یادگار و رفت و آمد تماشاچی ها برنامه پخش کرد که خودش آخر کف کرد و گفت خسته شدم از بس کسی رسیدگی نمیکنه ولی بقول تبریزی ها عسکیسی یانئخدی و حالا شاید برای اولین بار در عمر نود مجبور به واکنشی و عذر خواهی و چیزی بشه که بعید میدونم.حالا جالب میشه سال بعد شهرداری هم بیاد لیگ برتر تیمی که بعضی از تبریزی ها به علت بومی تر بودن تعلق خاطر زیادتری دارن بهش-تازه کمالوند در جواب ادعا های شیخ لاری(بازیکن ومربی سابق تراکتور و فعلی ماشین سازی) بر علیه اش گفته قرار ماشین از شیخ لاری تحویل بگیره و یه کله بیار لیگ برتر آقا دیگه چی میشه بعید نیست مردم شهر جمع شن اسم چهار راه شهناز بکنن چهار راه فراز-از اینا گذشته عاشق تلفظ ویژه کلمه تراکتورم که فقط و فقط در تبریز میشه به زبون آورد حتی تو تهران هر چی سعی کردم نشد که نشد اون ی ها و ر ها خوب در نمیومد.
گل گل یاشا تی یخ توو گوجده اوخشایارسان داغا تی یخ توو
در پایان درخواستهای تیفوسی های تراکتور خیلی باحاله
خطاب به هواداران:
دوستان ، اکنون که دشمنی بی حد و حصر برنامه نود بر همه آشکار شده است ، وظیفه هر شیرمرد آذربایجانی است تا برای اعتلای نام عزیز آذربایجان که خطه شهید باکری ها و شفیع زاده ها بوده است و همچنین مردم فهیم آن و نواختن مشت محکم بر دهان بدخواهان این دیار پر افتخار تاریخ بار دیگر کمر همت بسته و روز جمعه ( دوم بهمن) با حضور 200 هزار نفری خود در ورزشگاه يادگار امام تبریز و در بازی مقابل مقاومت شیراز این بی آبرویان را بی آبرو تر کنیم و بگوییم این هم 200 هزار SMS زنده .
لذا خواهشمندیم :
1- با استجابت در خواست باشگاه عزیزمان تیراختور آذربایجان ، در صورت امکان با آوردن کبوترانی که به رنگ سرخ آغشته اند در یک حرکت نمادین حقانیت خود را بار دیگر بر گوش کر آنها فریاد بزنیم .
2- حداقل چند ساعت مانده به شروع بازی در ورزشگاه حضور داشته باشیم .
3- در صورت پر بودن استادیوم از ترک آنجا خودداری کرده و از بالای کوههای اطراف به تشویق تیم محبوبمان بپردازیم.
4- با لباسهای یک رنگ سرخ حاضر شویم.
5- شعارها را با انسجام کامل سر دهیم .
6- تا انتهای بازی و حتی بعد از آن به تشویق تیراختور بپردازیم و از ترک استادیوم ( به فرض محال در صورت باخت تیراختور ) بپرهیزیم .
7- روز قبل از بازی همه دوستانمان را برای حضور در ورزشگاه متقاعد کنیم و قبل از بازی همه آنها را توجیه کنیم .
8- حتی یک ثانیه هم دست از تشویق بر نداریم .
9- همه پرچم سرخ در دست داشته باشیم .
10- بالنها یا باد کنکهای سرخ داشته باشیم .( به تعداد خیلی زیاد و بصورت یکجا )
11- روی بالنها یا بادکنکها بنویسیم " sms من چی شد ؟ "
12- از اهانت به تیم مقابل و داوران بازی جدا بپرهیزیم چرا که این اعمال در شان آذربایجان نیست .
13- پلاکاردهایی را که در محکومیت برنامه نود و فردوسی پور است به ورزشگاه آورده و در روبروی دوربین نصب کنید ( لطفا اهانت آمیز نباشد تا قابل پخش در تلویزیون باشد)
14- و سایر مواردی که به ذهنتان میرسد که به نفع تیراختور است .......
و در پایان یک سری پیشنهاد در مورد شعار های اول بازی که از طرف بسیاری از آذربایجانیها مطرح شده است :
# کبوتر های سرخ را با سوت شروع بازی وبه صورت هماهنگ آزاد کنیم .
# بدنبال آنها فریاد این شعار : " ( یک طرف ورزشگاه) عادل بی عدالت ... ( انطرف) خجالت خجالت
# بدنبال آنها : " اس ام اس ما كجا رفت به 3 داديم به 2 رفت "
# عادل خائن....آواره گردی....مسیج مارا..... دریافت نکردی..... کردی تقلب در نود ( آه و واویلا)......پرسپولیس را کردی اول(آه و واویلا)
ننگ بر تووو...ننگ بر تووو ... ننگ بر تووو ...ننگ بر توووووووووووووووووووو
و بعد از سر دادن این شعار ها به سر دادن شعارهای همیشگی در حمایت از تیراختور سر دهیم .
دوستان عزیز امیدوارم بار دیگر تیم تراکتور را سر افراز کرده و بدخواهان آن را نا امید کنیم.
قتل عام یا نسل کشی, فانتزی قدرته نسل آدم از ابتدا تاکنون بوده حالا دقیقا چند نفر بایستی کشته بشن تا کلمه عام حق مطلب رو ادا کنه نمیدونم.ناکازاکی و هیروشیما و بالکان و سومالی و حلبچه و نانگینگ چین و خوجالی آذربایجان از این دو تای آخری خیلی کم گفته شده, نانکینگ شهری در چین توسط ارتش امپراطوری ژاپن در عرض چند روز سیصد هزار نفر قتل عام شد و خوجالی شهری در قره باغ آذربایجان که بیست سال پیش در چنین روزی(۲۰ ژانویه) توسط نیرو های ارمنی با پشتیبانی روسیه از دم تیغ گذرونده شد و موارد بسیار دیگه ای که در طی تاریخ از یاد ها رفته.سرخپوستها ایده جالبی واسه کشتن دارن میگن اگه مرد سرخپوستی ضعیف بشه باید بره چند تا مرد بکشه تا قدرت و نیرو اونها رو تصاحب کنه و قوی شه هر چی بیشتر بکشه زورش بیشتر میشه منم داشتم فکر میکردم الانه ماها با این استخونها و عضلات نحیف توان چند مرد رو میتونیم درونمون جا بدیم.
سالها بعد در غروب رویایی رود ارس به ویرانی ها و خرابی های آنسوی رود نگاه میکردم با فاصله چند متر,با اینکه کشورم چندین سال جنگید اما لمس من از جنگ مثل خیلی از هم نسلانم در آژیر قرمز و موشک باران بود حالا داشتم دهشت و سکوت مرگباری که در روستا و شهر های اونور موج میزد حس میکردم , گاه گداری این سکوت با حرکت قطار سربازان که مشغول جمع آوری آهن و چوب و هر آنچه بعد سالها اشغال باقی مونده بود یا با آتش گشوندن سربازان مستصل و گرسنه ارمنی به سمت ایرانی ها و یا تفریح اونها در روی صخره های کنار پل خدا آفرین با دخترانی که رو بما میکردن و اونها رو با صدای بلند آذری خطاب میکردن تا سربازان مرزی ایران رو تحریک کنن میشکست.تا پایان حضورم در اونجا در وقتای غروب که دوری از خونه هم رومانتیک ترش میکرد سینمایی رو فرض میکردم با صندلی هایی در اینسو و پرده ای در آنسو و فیلمی سراسر اکشن با این تفاوت که بعضا گلوله توپ عمل نکرده ای زیر پای تماشاچی ها میوفتاد و یا عده ای هراسان که به لای صندلی ها پناه میاوردن... و زندگی در کنار ارس ادامه داشت وقتی میدیدم راننده های ارمنی و آذری کامیون ها رو پارک کردن و مشغول خوش و بش و غذا خوردن با هم دیگن و من با تعجب نگاهشون میکردم و تو دل میگفتم اینا چرا گلوی هم پاره نمیکنن اما خب اونها سوای ۸۰سال زندگی زیر پرچم شورا ها خیلی هاشون در یک شهر و محله با هم سر کرده بودن و جالب بود اشغال شده و اشغال کننده واسه روسوندن کالا هاشون به جا های دیگه باید از جاده های ایران استفاده میکردن و در نهایت در ایران بهم میرسیدن و دمی رو با خاطرات گذشته سر میکردن.
خوجالی در ویکیپدیا
در ایام ماضی اخیر که تری جی پی ها در مود سورپرایز بودن والبت انکار و تصدیق از دو سوی مخاصمه, عنایت به مباحث مطروحه در تی وی های اجانب هم خالی از لطف نبود, بودن هنرمندانی که دارای دو زار صدا و وجهه در بین یکی و دو نسل ایرانی که مشرف شده بودن پشت دوربین تا با دیدگاه هنریشون ماوقع کف خیابون ها رو تحلیل کنه اصلانی هم یکی از اینها بود که من هرچه زور زدم نگرفتم که بالاخره چی میخواست تحویلمون بده و دلتنگ نداشته هایی که نمیتونست بگه بودم اما از حق نگذریم یک چیزی ازش فهمیدم اونم کت وشلوار (نمیدونم ما ایرانی خیلی به این البسه علاقه داریم که تو کنسرت های پاپ هم فکل و کراوت سفت کرده و زنامون هم با کفش پاشنه بیست سانتی حاضر میشیم)و تیپش بود که کاملا لئونارد کوهن رو به یاد آدم میاورد مصاحبه شونده های دیگه ای هم از پایتخت های خوشگل اروپا رو خط میومدن و خیلی کت وشلواری و پیک زده و سرخوشانه تحلیلاشونه به خورد خلق ا.. میدادن انگار که دارن در مورد واجبی و نوار بهداشتی و خمیر دندون صحبت میکنن و بعضی هاشون هم با کلی ادعای آزادی طلبی و ضد انحصار و...اینقدر جو گیر شده بودن که حساب کتاباشون فقط رادیکال منفی تولید میکرد در هر حال منم متوسل به کانال آرته شدم و یک دل سیر چارلی چاپلین نگاه کردم از صامت تا ناطقش و شب ها به میمنت پاپا نوئل از تی وی های اوتای(اونور) موزیکال های آرشین مال آلان و مشهدی عباد رو دیدم تا شاید مرحمی ساخته باشم بر این تشنجات زاید در این شهر درندشت... آمین
شب یلدا هم خبری نبود... واسه من که شب یلدا جز در ایام شباب دانش جویی تعریف دیگه ایی نداره اونم به این خاطر که جشنهای مکرر و خلق اساعه رو رنگ و بوی دیگری بدیم و تفالی نو به آنچه همیشه میکردیم بزنیم و مکرر دوستان راضی از این شب دراز رو به کناره باغچه هدایت کنیم و کله شون را درون برف کنیم تا برق این رضایت از چشاشون بپره و با هندوانه های انداخته شده بهمون بر پشت سرشون ضربتی بزنیم تا هوشیاریشون التیام پیدا کنه و بعد اشک دوستان فارغ تحصیل جداشده رو که ضربان قلب بالا حساسشون کرده پاک کنیم و در دفترشون با خودکار فقط سیاه یاداشت و تصویری درام حک کنیم و قول قرار دیدار در فلان تاریخ وبهمان طول و عرض جغرافیایی که عمرا عمل بشه رو بدیم و یک بحث کاملا ویژه رو مثل الکترونیکی کردن دایره و کمانچه و خلاصه کلیه اقلام سازهای ایرانی بندازیم و ته اش هم سیگار های باقی مونده رو از صمیم قلب با همدیگه تقسیم کنیم و خب فرداش هم از خواب پامیشیم میریم سلف دانشگاه.... برنامه صبحگاهی تلویزیون و روحانی زیر کرسی نشسته و از مناقب گرد همایی دوستان و خانواده میگه و رد کسانی که تخمه شکستن شب چله رو در ایام عزا بد میدونن.
از غلط های مصطلح در ذهنیت ما ایرانیان نتنها متعلق داشتن هنر در مجموع به ایران : "هنر زان ایرانیان است و بس" و فلان کتاب ... بهترین کتاب دنیاست... بلکه در بستر موسیقی فقط یک خوانده را بعنوان تنها خواننده قدرتمند میدانیم و بس .این تفکر مسدود و محصور متاسفانه اثرات بسیار زیانباری برای ما داشته و تاکنون عامل بسیار قوی و بازدارنده ای در بستر تداوم و پویای موسیقی و هنر ایران بوده است ... این البوم بخوبی نمودار این نکته است که خارج از قلمرو ذهنیت ما ایرانیانی که فقط به موسیقی پارسی گوش میدهیم هستند خواننده گانی که به جرائت میتوان گفت قوی تر و قدرتمند تر از خواننده ای میخوانند که ما او را تنها معیار سنجیدن میدانیم و هیچکس جز او را روی شنیدن بر نمیتابیم ....محمد فتحی
عالیم قاسیموف را جدا از توانایی های موسیقیایش به علت شخصیت انسانی اش در کار و آموزش با جوان های علاقه مند به موسیقی کشورش دوست دارم و این کار صرفا در سبک موسیقی موغامی نیست بلکه شما میتونید ایشون در حین کنسرت با جوان هایی که دارن جز و بلوز و پاپ میزنند ببینید-موردی که در کشورمون نایاب هست و نمونه اش همین محسن نامجو که تکفیر کردن-با ۲ ساعت پرواز از تهران به سمت باکو وارد شهری میشید که موطن چند تا از بزرگان جز و بلوز دنیا مثل واقیف مصطفی زاده و دخترش عزیزه و بزرگان کلاسیک مانند فیکرت امیروف و حاجیبوف و نسل جوان تر همچون سودا علی اکبر زاده و آلیهان صمد اف است اگر به شهر جلفا در مرز ایران و نخجوان برید و از کنار رود ارس به سمت شرق مقداری رانندگی کنید دور ادور میتونید شهر معروف شوشا رو ببینید که معروف به شهر کنسرت و تئاتر وموسیقی هست و مثلی است بینشون که میگن هر شوشایی اول صبح که از خونه بیرون میزنه اول یک سری به یکی از سالن های کنسرت میزنه و بعدش میره به سر کارش اما شوشا بیش تر از ۱۰ ساله که تقریبا خالی از سکنه و اشغال شده است,پاریس جایی که خیلی دوست دارم یه زمانی تو کوچه های تنگ و خیابون های پیاده روش تو یه کافه ای که حتما نبش هم باشه قهوه بخورم و منتظرم یه روز صبح ناشتا رفتن به کنسرت رو در شوشا امتحان کنم.آلبوم موسیقی عرفانی آذربایجان دارای نوا ها و اواز ها و ساز های آشنا برای گوش ایرانیه که در بعضی از اشعار رگه های مذهبی هم دیده میشه کاری که نمونه اش از بزرگانمون خیلی کم دیده شده خودم به شخصه خیلی دوست دارم اجرای مشترکی از عالیم و شجریان رو ببینم که در نوع خودش بزرگ و هیجان انگیز میتونه باشه.از اینجا میتونید دانلود کنید
نوید مثمر مراغه ای نوازنده ساز باغلاما(همسان با ساز قوپوز آشیق های خودمون که البته تو فلات آناتولی نواخته میشه) مثل خیلی از بچه ها که اسباب بازی بغل میکردن و میخوابیدن نوید هم سازشو بغل میگرفت و میخابیده و صبح که از خواب پا میشد اول دستی به ساز میبرده...حرکت دستش بر ساز عالیه.وقتی آدم با امثال نویدها آشنا میشه یادش میوفته که هنر در هر وضعیت اجتماعی اسف بار همیشه کورسوش سوسو میکنه شبیه نوید ها در شهر و روستا هامون زیادن اما نه پورتالی نه باکسی نه رسانه ای که بشه اینا رو شناخت بجز همین نت کلنگ با ضریب نفوذ ائپسیلون...متاسفانه آثار رسمی و غیر رسمی یا نیست و یا تک وتوکه... ترانه فلکولوریک مراغه که زمانی مردم زیر لب زمزمه میکردن به فرم جدیدی توسط نوید بازسازی شده... این ترانه یاد آور صفحه های گرامافون و خواننده های کوچه و بازار سالیان دوره.
مللق زدن تو آرشیو ها و عکس ها ازسر بیکاری بعضی وقت ها بد هم نمیشه,چند روز پیش بود که اتفاقی به آلبوم های قمیشی رسیدم گوش دادن به اونها یاد آور حس و حال ها و رویداد های مختلفیه..,آخر های دهه ۶۰ برای بچه های که آژیر قرمز نماد استرس و دل پیچه و چپ و راست شدن با موشک و خمپاره بود, شروع دهه جدید واسه خیلی از نوجوون های اونموقع با خاطره فرنگیس قمیشی گره خورده.به من که اونروز خیلی حال داد در حد خوردن سیب زمینی برشته شده با سنگک تازه(نه از اون هزار تومنی های هدفمند شده) با سبزی کوهی و کره و کلی فلفل و آخرشم سر کشیدن یه لیوان دوغ خنک طبیعی و تتمه اش هم یک نخ کنت اورجینال... . حالا از اون در و دشت چیزی نمونده باقی ... ما از خوشی ها دلامون آزرد ...
پن:قضیه سیب زمینی مخاطب خاص داشت .
-
چند صباحی که جدا از دنیایه فوق سریع نت! بودم فرصت شد تا در کنار برادر گرامی قریب به هفتاد فیلم سینمایی رو دوره کنیم که پیک کاری مون هم تو رمضون بود به مدد تکنولوژی دی وی دی و موددت آقایان و بعضا خانومهای فیلمی از اردن و آفریقای جنوبی و مجارستان و فنلاند و آرژانتین و... هم فیلمی دشت کردیم ... قضیه دوری هم اینکه همونطور که میدونید برای نت سریع باید شجره نامه و قباله ازدواج و کلی مختصات از خودتو و فیش تلفن بنام تحویل حضرات بدی که این آخری ردیف نمی شد و اسم نوشته شده تو قبض تلفون خونه نیست در جهان بود ... خلاصه من هم افتادم به جون چند تا دفترخونه و چند تا آدرس از صاحبین قبلی خونه رو پیدا کردم که البته همشون تو زرد از آب در اومدن و آدرسها سرکاری ...اما حوسن اینکار این بود که تاریخچه منزل مسکونی تو بعضی از صفحات روشن شد... این پیله کردن هم در نوع خودش با مزه بود...بالاخره رفتم خط تلفنی بنام خودم از مرکز مخابراتی ثبت نام کردم و مراجعه به سرویس دهنده و انجام امور بشکل تمام الکترونیک و اسکن مدارکو و شارژ و انتظار یک هفته ای و گو و دراومدن از خماری ...موقع دیدن ویدئو های استریم کلی ذوق کردیم و داداش عزیز فرمودن کلی احساس روشنفکری و کار درستی به آدم دست میده و از سر همین ذوق حجم یک ماه رو تو سه روز سوزوندیم فرستادیم هوا...امیدوارم حالا که مخابرات رو فروختن این دنگ وفنگ ها فیصله پیدا کنه و اینقد پول یا مفت هدر ندیم چونکه هزینه پهنای باند کلنگ ایران اینقدی نیست که واسه مخابرات عددی باشه.بقول عاقله مردی کلن هر کاری بخای تو این زمونه واسه رفاهت بکنی توام با


