تبليغاتX
ساتراپ

مللق زدن تو آرشیو ها و عکس ها ازسر بیکاری بعضی وقت ها بد هم نمیشه,چند روز پیش بود که اتفاقی به آلبوم های قمیشی رسیدم گوش دادن به اونها یاد آور حس و حال ها و رویداد های مختلفیه..,آخر های دهه ۶۰ برای بچه های که آژیر قرمز نماد استرس و دل پیچه  و چپ و راست شدن با موشک و خمپاره بود, شروع دهه جدید واسه خیلی از نوجوون های اونموقع با خاطره فرنگیس قمیشی گره خورده.به من که اونروز خیلی حال داد در حد خوردن سیب زمینی برشته شده با سنگک تازه(نه از اون هزار تومنی های هدفمند شده) با سبزی کوهی و کره و کلی فلفل و آخرشم سر کشیدن یه لیوان دوغ خنک طبیعی و تتمه اش هم یک نخ کنت اورجینال... . حالا از اون در و دشت چیزی نمونده باقی ... ما از خوشی ها دلامون آزرد ...

پن:قضیه سیب زمینی مخاطب خاص داشت .       

+ نوشته شده توسط حامد در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 2:16 |
  • چند صباحی که جدا از دنیایه فوق سریع نت! بودم فرصت شد تا در کنار برادر گرامی قریب به هفتاد فیلم سینمایی رو دوره کنیم که پیک کاری مون هم تو رمضون بود به مدد تکنولوژی دی وی دی و موددت آقایان و بعضا خانومهای فیلمی از اردن و آفریقای جنوبی و مجارستان و فنلاند و آرژانتین و... هم فیلمی دشت کردیم ... قضیه دوری هم اینکه همونطور که میدونید برای نت سریع باید شجره نامه و قباله ازدواج و کلی مختصات از خودتو و فیش تلفن بنام تحویل حضرات بدی که این آخری ردیف نمی شد و اسم نوشته شده تو قبض تلفون خونه نیست در جهان بود ... خلاصه من هم افتادم به جون چند تا دفترخونه و چند تا آدرس از صاحبین قبلی خونه رو پیدا کردم که البته همشون تو زرد از آب در اومدن و آدرسها سرکاری ...اما حوسن اینکار این بود که تاریخچه منزل مسکونی تو بعضی از صفحات روشن شد... این پیله کردن هم در نوع خودش با مزه بود...بالاخره رفتم خط تلفنی بنام خودم از مرکز مخابراتی ثبت نام کردم و مراجعه به سرویس دهنده و انجام امور بشکل تمام الکترونیک و اسکن مدارکو و شارژ و انتظار یک هفته ای و گو و دراومدن از خماری ...موقع دیدن ویدئو های استریم کلی ذوق کردیم و داداش عزیز فرمودن کلی احساس روشنفکری و کار درستی به آدم دست میده و از سر همین ذوق حجم یک ماه رو تو سه روز سوزوندیم فرستادیم هوا...امیدوارم حالا که مخابرات رو فروختن این دنگ وفنگ ها فیصله پیدا کنه و اینقد پول یا مفت هدر ندیم چونکه هزینه پهنای باند کلنگ ایران اینقدی نیست که واسه مخابرات عددی باشه.بقول عاقله مردی کلن هر کاری بخای تو این زمونه واسه رفاهت بکنی توام با
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 3 آبان1388 و ساعت 22:55 |

برادر گرامیه بنده بعد کلی بازار یابی وتبلیغ برای نوشته هاش تویه وبلاگ بنده به این مکان رجعت کرد  که البته اونجا هم قبلا توسط بنده دامنه اش ثبت شده بود اما چون بلاگ اسپات بود و کار کردن باهاش نیاز به اندکی فسفر داشت منم رهاش کردم تا خاک بخوره عجالتا سند اونجا رو زدیم به نامش تا حالشو ببره.امیدوارم در هر کجای دنیای مجازی هستش موفق باشه.

+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 10:54 |

از مصائبی که تو ماه رمضون دچارش میشی گلاب به روتون یوبوست است بقول اطباء اختلال در حرکت عوودی یا اوودی یا هر چیز دیگه در روده _مادر جان پی به مشکلتون میبره واز شربت سفیدی که مادر بزرگتون وقتی میاد خونه شما  ازش استفاده میکنه سه چهار قاشق واستون تجویز میکنه از جائی که وضعیتتون بسیار بغرنجه در یک حرکت محیر نصف لیوان شربت بعلاوه آب رو یه کله میرید بالا و برای محکم کاری نصف بطری آب معدنی میخورید_ و منتظر واقعه میشید _ اتفاقی نمیوفته تا بعد از سحر و هنگام خواب به ناگاه شلیکی از راست به چب شکمتون میشه هیچ گونه فرصت واسه ماست مالی کردن ندارید چرا که توده حجیمی بشدت داره به مخرجگاه زور میگه _در مسیر دویدن به مستراح شکر میکنید که یه توالت فرنگی هم تو یه خونه هست و کسی تو نوبت واینستاده _ پیژامه یا شلوارک یا شورت رو از خودتون رها میکنید و میشینید و... آه _سمفونیهای مختلفی از کارخونه ماسه شویی شکمتون اجرا میشه (اینجا بشدت با مادر بزرگتون همدردی میکنید) _از این اصوات دچار خجالت میشید وسعی میکنید دستون به سیفون برسه و اونو بشدت باز کنید دستون نمیرسه از شیر آب با حداکثر فشار استفاده میکنید دست آخر هم بلند بلند میزنید زیر آواز _توان پا شدن ندارید پا ها تون گز گز میکنه و زانوهاتون گرفته و پای چپتون خواب رفته و اندازه یه بشکه شده_به آینه نگاه میکنید و ابرو نازک میکنید و احساس رضایت مشابه ای بهتون دست میده _موقع شستن دستا سبکی مطبوعی بعد از نزدیک 2 هفته در دل وروده تان و درد و سوزشی به علت فشار خارجه در نقطه خاصی از بدنتون احساس میکنید_ قصه تموم میشه و میرید تا با سبکبالی بخوابید.

1.عید فطرتون مبارک

2.معذرت اگر مقداری کثیف کاری شد احیانن فردی دچار همچین مصیبتی شد میتونه بدون حق هیچ گونه کپی رایتی از این حرکت انتحاری جهت بهبودیش استفاده کنه .

3. یه ل یاتار طوفان یاتار     یاتماز تیراختور پرچمی

اینم دانلود مارش تیم تراکتورسازی که در نوع خودش جالبه

 

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 1:11 |

 این آقای دکتر ما (پزشک عمومی و متخصص پوست و مو و ایضا فرق سر خلوت! ) با دو تا پزشک دیگه (یکی زنان و زایمان و اونیکی هم  دندانپزشک) تویه یک آپارتمان نقلی مشترک طبابت میکنن البته در سه اتاق مجزا و یک اتاق انتظار که محل استقرار خانوم منشیه که ازبس سولاریزه کرده یا از کرم و بتونه های تجویزی  اقای دکتر استفاده میکنه که آدم فقط از روی سفیدی دندون هاش میتونه حضور ایشون رو تشخیص بده ¸ چند وقت پیش واسه ویزیت رفتم مطب و بجز من خانوم موقری همکه منتظر بود تا دکتر زنان ویزیتش کنه ¸اتاق آقای دکتر و دکتر زنان با یک تیغه ناقص از هم دیگه جدا میشه یعنی حدود پنجاه سانتی انتهای دیوار با سقف فاصله داره در حین معاینه بنده صدای همون خانوم موقر که منو یاد خانوم معلم های با جذبه که با لباسی هم که پوشیده بود آراسته تر و مهربونتربه نظر میرسید می انداخت ¸صداشون کاملا به اینطرف دیوار میومد خانومه از درد ورنج و عادت و دل پیچه و و (خدا را شکر مردا دچار نمیشن)گفت و میون معرفی آلامش یکدفعه با غلظت گفت خانوم دکتر ته ...م درد داره (اع) چند باری بصورت پسوند و پیشوند از این کلمه استفاده کرد منم که دارم به در و دیوار نگاه میکنم و دکتر هم تو سکوت اینور دیوار داره نسخه رو مینویسه رو به من میکنه  میگه تو حرفه ما عادیه !(جزو معدود دیالوگ هایی که بین من و دکتر رد وبدل شده) منم تو دلم میگم بابا چهار تا آجر بچین این دیوار رو کامل کن خدا رو خوش بیاد¸از مخیله ام خطور میکنه یکدفعه بپرم روی کارتونهای دکتر که تو اتاقش گذاشته و از لبه دیوار حالت 2نقطه دی به اونوریا  بگیرم تا از احساس معذب بودن خارج شم.

در حالی که نسخه بدست میرفتم تا زری پینی سیلین (نسخه پیچ داروخانه محل) نسخه رو آماده کنه به ذهنم رسید اصلا نمیشه با یک دید آنی واسه طرف داستان سرید بعدش به خودم گفتم خوب شد واحد تنظیم تو دانشگاه پاس کردیم و 2 تا کلمه علمی تر و ملایم تر واسه شرح این 2 قسمت بدن زن ومرد یاد گرفتیم¸ یعنی این خانومه تنظیم پاس نکرده بود؟

اگه این داستان بر عکس کنیم و آقایی بره پیش دکتر میتونه خیلی ریلکس (مثل خانومه) بگه سر فلان جام جوش درآورده؟اصلا چقدر روش میشه؟

وقتی ماشین روشن کردم یاد استاد خود آزار گر تنظیم خانواده افتادم که از 120 تا دانشجو 12 نفر قبول کرد هیچ وقت دیگه باهاش کلاس بر نداشتم تا آخرین ترم دانشگاه از خانوم استاده همه کلاس 19 گرفتن.

+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 1:46 |

عجب بازی شد...استادیوم لبالب پرشد...نور افکن ها روشن شد...اسکوبورد نصب شد...چمن عالی...داور محسن ترکی!...گزارشگر طبق معمول مالا مال از سوتی(حالا مهرداد پولادی یه ضربه از راه دور آزادی میزنه!)...اولین چیزی که در شروع بازی تو صفحه تلویزیون چشم نوازی کرد بیلبورد بزرگ بستنی اطمینان درست روبروی جایگاه و دوربین بود و چند برند دیگه از تبریز که بهترین جا رو گرفته بودن...امشب خوش باحال زاغه نشین های آخر طالقانی و لاله و مارالان شد که از کوه کمر بالا کشیدن و خودشون رو به بازی رسوندن و کلی ذوق کردن و نوجون هایی که خونه شون پای عینالی هست و از سوئیت های چند متری زدن بیرون و تو بازارچه سلاب و گذر حوسین دیککی قرار گذاشتن و پرچم ها رو تاب دادن و رفتن استادیوم...بالاخره یک تنوع تصویری اجباری از بابت زمین و تماشاچی و شعارها تو مسابقات فوتبال از سیما دیدیم...من تعلق خاطر متمایل به آبی تو فوتبال دارم آمما دیشب فقط تراکتور مسی فرگوسن قرمز رو تشویق کردیم...بازی با شعار های هماهنگ و کر کننده یاشاسین آذربایجان شروع شد و چند تا سوتی وحید طالب لو خبر از جو خفن ورزشگاه واسه آبی ها داشت... چهار تا مهاجم استقلال که آقای گل ایران و امارت و آسیا بودن عملا تو بازی محو بودن جو مسابقه و شکل بازی تراکتور, استقلال رو مجبور کرده بود اونجوری که تراکتور میخاد بازی کنه هر چند قرمز ها هم از چند تا موقعیتی که از آبی ها بیشتر داشتن نتونستن استفاده کنن تا دقیقه 89 ابراهیم زاده(یار تعویضی) غائله رو ختم به خیر کرد یه گل زد و از فریاد من و برادرم , مامان و بابا از خواب پریدن و اومدن تا از نتیجه خبر دارشن و بابا یه نگاهی با طمانینه به تلویزیون کرد و با غرور گفت عجب نوری داره  ها این پرژکتورهای ورزشگاه!...یکی از گیرنده های اس ام اس به دیار تراکتوری ها بعد از گل مساوی خاله بود که سریع زنگ زد خونه و خبر از چهره  زرد شوهرش میداد که حالا بهتر شده و خدا و خدا میکرد بازی مساوی تموم شه ... اذان شد بریم بخوابیم تا اذان بعدی                  

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 5:12 |

رو تراس وایستاده بودم وبه چایی تو دست, گوشیم زنگ خورد, با تعجب گوشیو جواب دادم. ابوذر بود ,گفت: خونه ای .....گفتم: آره.............گفت:چند دقیقه دیگه میام زیر بلوک ,تو هم بیا پایین.......... گفتم: باشه. لباس پوشیدم و آماده شدم برم پایین,از بالا نگاه کردم دیدم پایین وایستاده.

ابوذر رفیق دوران دبیرستان بود.......سه سال تو یه نیمکت نشستیم.......سه سال با هم رفتیمو اومدیم .......... سه سال با هم درس خوندیم.... سه سال با هم خندیدیم و لحظه لحظه اون سه سال رو خاطره کردیم. ابوذر بچه درس خونی بود ولی هوش و زرنگیش واز همه مهمتر هنرش ایجاب میکرد دیگه سراغ درسو نگیره , به همین دلیل دیگه پیش دانشگاهیو نخوند و رفت سراغ کار خودش . سربازی هم نرفت میگفت: ده ساله دیگه بهم عفو رهبری میخوره.

رسیدم پایین بلوک تعجبم چند برابر شد. ابوذر یه آدم دیگه شده بود . تیپو هیکلش کاملا عوض شده بود و اون آدمی که انتظارشو داشتم نبود .شیکمی واسه خودش دست و پا کرده بود,مدل موهاش عوض شده بود و کلا تیپ مردونه ای پیدا کرده بود. بعد از ماچو بوسه و به آغوش کشیدن همدیگه ,نشستیم روی نیمکت های جلوی بلوک ....... اول از خودش گفت و توفیقاتش. از اینکه مغازشو کرده بود دو تا, یه ماشین خریده بود,خونه ای برای مادرش خریده بودو قسط هاشو میداد. از چک های پاس کردش میگفت و چک هایی که باید فردا پاس کنه. کلا مسئولیت های رو دوشش برایه یه جون بیست و یک ساله خیلی سنگین بو ولی تونسته بود با هاشون کنار بیاد و تبدیل به یه مرد بشه.

خاطرات یکی پس از دیگری مرور میشد...... خاطره فرار کردن از مدرسه بعد از امتحان زبان و عواقب بعدیش........خاطره پیچوندن کلاس زبان فارسی و بینش اسلامی به بهونه رنگ زدن نماز خونه که هیچوقت دبیرها و مسئولین مدرسه از نیت شوممون مطلع نشدند و آخر سال ازمون قدردانی هم کردن.

ابوذر از رفقای قدیم پرسید اونایی که تموم خوشی های اون سالارو با ما سهیم اند. من از شون با خبر بودم یعنی الان هم باهاشون در ارتباطم ...... گفتم همشون دانشگاه قبول شدن......... گفت: کدوما شون.........گفتم:شاهین هوا فضای تهران.. مهدی مکانیک ایلام .....مجید صنایع تهران......حسین مدیریت تهران و... گفت: خودت چیکار کردی, گفتم: ما هم عمران دانشگاه مازندران میخونیم. مرور خاطرات که تموم شد, گفت: پاشو برای شام بریم بیرون .

تو ماشین بودیم که ابوذر بحثو به عشق دوران دبیرستانش کشید, علاقه ای که تا به امروز تداوم داشت , یعنی داشت نتیجه میداد و ابوذر داشت سور و سات (یا صور و سات) عروسیشو ردیف میکرد. دختر مورد علاقش ,دختر یه کارخونه دار بود. در کل بچه خوش شانسی بود. تو مسیر همین طور به سرعت اش اضافه میکرد , البته عادتش بود . زمانه دبیرستان هم که با موتورش برمیگشتیم خونه همین جوری بود با این تفاوت که موترش تبدیل به ماشین شده بود. سرعت نه تنها تو رانندگی بلکه تو خیلی از ابعاد زندگیش عینیت داشت.

رسیدیم فرحزاد. انگار ابوذر میدونست قراره کدوم غذاخوری بریم . فکر میکنم زیاد اونجا میومد و خیلی از خبر هارو میدونست همین طور اشخاص زیادیو میشناخت. یکی از تخت هارو انتخاب کردیم دو سه دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه دختر سلام داد و نشست رو تخت ما , اول فکر کردم آشنایه ابوذره, بعد از نوع رفتار ابوذر فهمیدم قضیه چیه ........ احتمالا موقعه پیاده شدن از ماشین ما رو دیده بود و پیش خودش فکر کرده بود ما میتونیم مشتری های اون شبش باشیم. ابوذر گفت: ما نیستیم....دخترک خداحافظی کرد ورفت..........چند دقیقه بعد دوباره پیداش شد . گفت اگه اجازه بدید امشب پیش شما غذا بخورم ,دنگمم خودم میدم. اونشبو با ما هم سفره شد. دخترک چهره زیبا و معصومی داشت. یه کوله پشتی داشت که درش نیمه باز بود ومشخص بود که چند تا کتاب داخلش هست. ابوذر پرسید یه سوال میتونم ازت بپرسم.گفت هرچی که دوست داری ...ابوذر گفت :چرا این کارو میکنی ..خیلی خونسرد گفت: چون دوست دارم ......... ابوذر دوباره پرسید که تیپو قیافت نمیخوره اینکاره باشی........گفت: زندگی هم برای ما اینطور بوده ......... من که تا اون لحظه ساکت بودم,گفتم دانشجویی؟ ...... گفت :آره از کجا فهمیدی؟ گفتم از کتابهایی که داخل کولته, حدس زدم....... گفتم دانشجو کجایی؟ گفت: اگه بگم شاید باورتون نشه ,بیایین خودتون ببینین. کیف پولشو از کولش برداشت و داد دست من, کیفشو باز کردم و کارتشو دیدم .چیزیکه میدیدم مثل یه جوکه بزرگ بود. متالوژی دانشگاه شریف. تعجب ابوذر هم کمتر از من نبود. پرسیدم تا کی میخوای به کارت ادامه بدی ؟جواب داد تا وقتی که بتونم یه 206 بخرم با پولایی که در آوردم وبتونم به پدرم نشون بدم مستقلم. ابوذر گفت :اینکه راهش نیست؟ گفت همینه که هست. یه لحظه فکر کردم داریم بنده خدا رو بازجویی میکنیم و دیگه ادامه ندادیم......... تفکر و عقاید خاصی داشت ,گرچه عقاید و افکارش عفونی و مسموم بود. حس شوخ طبعی ما باعث خنده های زیادی تو اونشب شد. دخترک با ما تو خاطرات دبیرستان شریک شد و خودش هم کلی خاطره برای تعریف کردن داشت ولی ناتموم موند چون گوشیش زنگ خورد و مجبور شد بره. گفت بچه ها شب خوبی بود ورفت.. ماهم یه بیست دقیقه دیگه بلند شدیم. رفتیم که پول غذا رو حساب کنیم ولی حاج یوسف گفت پول میز شمارو اون خانومی که یه چند دقیقه پیش رفت حساب کرده. دیگه منو ابوذر فهمیدیم که واقعا شب عجیبیه.

کمربندو بستم و آماده شدیم که بریم. ابوذر حواسش به رانندگی بود ,منم ساکت بودم اتفاقاتی که افتاده بود رو تو ذهن مرور میکردم. چهره معصومش,که افکارش زیاد هم معصوم نبودن, دانشگاهی که درس میخوند و رفتار های دیگش ترکیب عجیبیو به وجود آورده بود که خیلی از فاکتور هاش با هم متضاد بودن . این لحظات عجیب به همراه فشار آوردن کمربند ایمنی باعث احساس خفگی بیشتر برای من میشد. خواستم به ابوذر اعتراض کنم ,دیدم که این محصولیه که خود جامعه اونرو پدید آورده.و کلافیه سردرگم, بغرنج, و درهم باف, و سعی کردم چیزی نگم و خفه بشم. رسیدیم خونه و ابوذر رفت و من تا به امروز ,ندیدمش.

الان نزدیکه چهار سال از اون شب میگذره و فکر کردن به اون شب روح رو مثل خوره میخوره و غذاب میده و پیش خودم فکر میکنم کاش اون شب نبود..............آره کاش اونشب رقم نمیخورد.

 پ.ن: ابتدا جهت شفاف سازی باید بگم این پست توسط آدریان برادر من (حامد) نوشته شده و درباره اسامی ساتراپ و آدریان هم بگم فارسی بوده و ریشه آریایی و ماد دارند کلن اسمن مثل رضا و عسگر و کلثوم و داریوش.درباره پست قبلی ام میخواستم توضیحی بدم که فرصت نشد.     باتشکر  حامد.  

+ نوشته شده توسط آدریان در چهارشنبه 18 شهریور1388 و ساعت 23:6 |

از مسابقه تراکتورسازی و صبا تویه قم که 3هزار تا تراکتوری و چند صد تا صبایی تشویق میکردن و تا مسابقه با ذوب آهن تو تبریز که 40 هزار تا تماشاچی داشت و این آخری با راه آهن که 50 هزار تا رو هم رد کرد, اگه آبی و قرمز برن یادگار امام شاید به 80 تا هم برسه آخ که ماشین سازی هم بود رتبه 11 دربی های جهان رو از استقلال  و پرسپولیس می ربودن بگذریم تا ملچ مولوچ پدر موقع  خوردن سرشیر و عسل با نون اسکو رژیمی و ام پی تری شده که حتما یاد سحری خوردن ها تویه زادگاهش میوفته  تا اون مجری جینگول قبل افطار با لب های مثلا خشکه زده که زورکی میخاد با زل زدن به چشمهای مهمونش(قهرمان کتاب دا), طرف آبغوره بگیره  که یکدفعه یاد مواجه ام با هاش تو آسانسور میوفتم که خودش و یارش با حالت ترکیده و رایحه ای که آدمو یاد آمپول زنا می انداخت چند طبقه ای با ها شون همراه شدم  و باز هم  تا اونکه رستم (جومونگ) از کره اومد و اسکارلت  ال جی رو تبلیغ کرد و تو سرعین برای دیدنش بلیط فروختن و دیگه نشد پزه رحیم شهریاری (تنها موجودیت فعلی موسیقی پاپ آذری) که تو کنسرتاش تبلیغ اسکارلت ودوستان را میکرد رو بدیم و تا   سه تا نقطه . شبیه آکتورهایی که پز بازی خوبشون رو با غرق شدن در کاراکتر شون میدن ما هم بدجوری غور شدیم تو نقش هامون و کردیمش ذات زندگیش ¸از میون نویسنده و گارگردان و بازیگر کدومشون کارشون درست تر نمیدونم¸یا اینکه نویسنده و کارگردان هم عین فیلم های وطنی که طرفین همدیگه رو قبول ندارن یکیه یا کارگردان همونیه که آقای فیلسوف سیبیلو (نیچه)گفته بود:مرد (dead) و نویسنده هم کسیه که؟اینو دیگه شما بگین...        

+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 16:20 |

روایتی از شهر افول کرده که آدریان نوشته...

باز یه بار دیگه تمام اون خاطرات زنده شد. خاطراتی که تو رو به فکر میبره و بعد نا خود آگاه خنده به لبات میشینه . آره خاطرات بچگیو میگم. خاطره ی دزدو پلیس بازی کردن با پسر عمه ها و دختر عمه ها دم کوچه. خاطره ی زدو بند کردن با پسر عمه ها برای در آوردن لج دخترعمه ها. خاطره ی زنگ زدن در همسایه ها و فرار کردن .آب بازی کردن توحیاط خونه مادر بزرگ که شاید قدمتش به قدمت تاریخ مشروطه بود. آرزوی بالا رفتن از دزخت توت که برام بلند ترین درخت دنیا بود. خاطره ی ناخونک زدن به سینی لواشک های آلو که یه طرف حیاط رو مال خودش کرده بود. خاطره رفتن به باغ گلستان (گولستان باغی) با همه پسر عموها و پسر عمه های پدرم . رقم خوردن بهترین لحظات زنگیم با خوردن ساندویج توی اون نون باگتهای کوچیک بایه لیوان پراز دوغ تو گولستان باغی که هیچوقت نتونستم تا آخر بخورمشون و لحظات بهتری برای برادر وسطیم رقم میخورد چون میتونست ادامه ساندویج منو بخوره . لحظه شماری برای رفتن به شاه گلی برای شام توی اون سرمای دلنشین اواسط تابستون. آرزوی سوارشدن و دیدن منظره شهر از بالای چرخ و فلک شاه گلی .

باز یه بار دیگه تونستم تو خیابون شهناز که خیابون روشنفکرهای الاگارسون بود قدم بردارم .باز یه بار دیگه تونستم جلوی انتشارات سعادت و اختر بایستم و کتاباشو نگاه کنم . که بیشتر کتاباشون ,کتابایی در باره ی آذربایجان وتاریخ مشروطه ,بزرگی های ابراهیم طالبوف ,ستارخان و باقرخانه . قدم که داخل گذاشتم رفتم تو فضای اون دوره که با پدرم و برادرام از چارراه شهناز راه می افتادیم و پدر سرتربیت برامون بستنی میخرید , بستنی که پر بود از از شکلات و گردو. به جرات میتونم بکم مثلش هیج جا نیست.

باز یه بار دیگه تموم اون خاطرات برام زنده شد, خاطراتی شیرین و گوارا ولی افسوس که توسعه بی رویه شهری شرینی خاطرات رو ازم میگیره و تلخی به کامم میزاره .دیگه از اون باغ های محصور با دیوارهای کاهگلی کوتاه خبری نیست . دیگه ازبنای ارگ که نمای فاخر شهر بود خبری نیست. دیگه حتی از اون خونه مادر بزرگ با هزاران یادبود و خاطره خبری نیست. خونه مادر بزرگ جاشو داده به برج چندین طبقه مستطیلی بدون هیچ روح وخاطره ای. و این تنها یکی از هزار تغییری که به شهر رفته ,تغییراتی که نه از سر ضرورت بلکه از سر طمع و حرص بوده. دلم از آنچه بر زادگاهم گذشته بیشتر از اینا پره.

دیگه اگه الان ازم بپرسن بچه کجایی میگم بچه تهران . چون زادگاهم مثل تهران تبدیل به یه شهر مدرن شده که با گذشتش هیچ پیوندی نداره. ....... آره جمعه روز از تبریز برگشتم .

+ نوشته شده توسط آدریان در جمعه 6 شهریور1388 و ساعت 3:20 |
با چشمان از حدقه زده بیرون و گود افتاده و ریش نتراشیده سفید شده در سی و چند سالگی و زل زده به دیافراگم.در حال تحلیل چی هستی  ؟حرص از چی ؟اگه بتونی, صغرا و کبرا چیدن هات ایندفعه خوندن داره.مهمونی حاج آقا کماکان ادامه داره!  
+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 4:37 |