رو تراس وایستاده بودم وبه چایی تو دست, گوشیم زنگ خورد, با تعجب گوشیو جواب دادم. ابوذر بود ,گفت: خونه ای .....گفتم: آره.............گفت:چند دقیقه دیگه میام زیر بلوک ,تو هم بیا پایین.......... گفتم: باشه. لباس پوشیدم و آماده شدم برم پایین,از بالا نگاه کردم دیدم پایین وایستاده.
ابوذر رفیق دوران دبیرستان بود.......سه سال تو یه نیمکت نشستیم.......سه سال با هم رفتیمو اومدیم .......... سه سال با هم درس خوندیم.... سه سال با هم خندیدیم و لحظه لحظه اون سه سال رو خاطره کردیم. ابوذر بچه درس خونی بود ولی هوش و زرنگیش واز همه مهمتر هنرش ایجاب میکرد دیگه سراغ درسو نگیره , به همین دلیل دیگه پیش دانشگاهیو نخوند و رفت سراغ کار خودش . سربازی هم نرفت میگفت: ده ساله دیگه بهم عفو رهبری میخوره.
رسیدم پایین بلوک تعجبم چند برابر شد. ابوذر یه آدم دیگه شده بود . تیپو هیکلش کاملا عوض شده بود و اون آدمی که انتظارشو داشتم نبود .شیکمی واسه خودش دست و پا کرده بود,مدل موهاش عوض شده بود و کلا تیپ مردونه ای پیدا کرده بود. بعد از ماچو بوسه و به آغوش کشیدن همدیگه ,نشستیم روی نیمکت های جلوی بلوک ....... اول از خودش گفت و توفیقاتش. از اینکه مغازشو کرده بود دو تا, یه ماشین خریده بود,خونه ای برای مادرش خریده بودو قسط هاشو میداد. از چک های پاس کردش میگفت و چک هایی که باید فردا پاس کنه. کلا مسئولیت های رو دوشش برایه یه جون بیست و یک ساله خیلی سنگین بو ولی تونسته بود با هاشون کنار بیاد و تبدیل به یه مرد بشه.
خاطرات یکی پس از دیگری مرور میشد...... خاطره فرار کردن از مدرسه بعد از امتحان زبان و عواقب بعدیش........خاطره پیچوندن کلاس زبان فارسی و بینش اسلامی به بهونه رنگ زدن نماز خونه که هیچوقت دبیرها و مسئولین مدرسه از نیت شوممون مطلع نشدند و آخر سال ازمون قدردانی هم کردن.
ابوذر از رفقای قدیم پرسید اونایی که تموم خوشی های اون سالارو با ما سهیم اند. من از شون با خبر بودم یعنی الان هم باهاشون در ارتباطم ...... گفتم همشون دانشگاه قبول شدن......... گفت: کدوما شون.........گفتم:شاهین هوا فضای تهران.. مهدی مکانیک ایلام .....مجید صنایع تهران......حسین مدیریت تهران و... گفت: خودت چیکار کردی, گفتم: ما هم عمران دانشگاه مازندران میخونیم. مرور خاطرات که تموم شد, گفت: پاشو برای شام بریم بیرون .
تو ماشین بودیم که ابوذر بحثو به عشق دوران دبیرستانش کشید, علاقه ای که تا به امروز تداوم داشت , یعنی داشت نتیجه میداد و ابوذر داشت سور و سات (یا صور و سات) عروسیشو ردیف میکرد. دختر مورد علاقش ,دختر یه کارخونه دار بود. در کل بچه خوش شانسی بود. تو مسیر همین طور به سرعت اش اضافه میکرد , البته عادتش بود . زمانه دبیرستان هم که با موتورش برمیگشتیم خونه همین جوری بود با این تفاوت که موترش تبدیل به ماشین شده بود. سرعت نه تنها تو رانندگی بلکه تو خیلی از ابعاد زندگیش عینیت داشت.
رسیدیم فرحزاد. انگار ابوذر میدونست قراره کدوم غذاخوری بریم . فکر میکنم زیاد اونجا میومد و خیلی از خبر هارو میدونست همین طور اشخاص زیادیو میشناخت. یکی از تخت هارو انتخاب کردیم دو سه دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه دختر سلام داد و نشست رو تخت ما , اول فکر کردم آشنایه ابوذره, بعد از نوع رفتار ابوذر فهمیدم قضیه چیه ........ احتمالا موقعه پیاده شدن از ماشین ما رو دیده بود و پیش خودش فکر کرده بود ما میتونیم مشتری های اون شبش باشیم. ابوذر گفت: ما نیستیم....دخترک خداحافظی کرد ورفت..........چند دقیقه بعد دوباره پیداش شد . گفت اگه اجازه بدید امشب پیش شما غذا بخورم ,دنگمم خودم میدم. اونشبو با ما هم سفره شد. دخترک چهره زیبا و معصومی داشت. یه کوله پشتی داشت که درش نیمه باز بود ومشخص بود که چند تا کتاب داخلش هست. ابوذر پرسید یه سوال میتونم ازت بپرسم.گفت هرچی که دوست داری ...ابوذر گفت :چرا این کارو میکنی ..خیلی خونسرد گفت: چون دوست دارم ......... ابوذر دوباره پرسید که تیپو قیافت نمیخوره اینکاره باشی........گفت: زندگی هم برای ما اینطور بوده ......... من که تا اون لحظه ساکت بودم,گفتم دانشجویی؟ ...... گفت :آره از کجا فهمیدی؟ گفتم از کتابهایی که داخل کولته, حدس زدم....... گفتم دانشجو کجایی؟ گفت: اگه بگم شاید باورتون نشه ,بیایین خودتون ببینین. کیف پولشو از کولش برداشت و داد دست من, کیفشو باز کردم و کارتشو دیدم .چیزیکه میدیدم مثل یه جوکه بزرگ بود. متالوژی دانشگاه شریف. تعجب ابوذر هم کمتر از من نبود. پرسیدم تا کی میخوای به کارت ادامه بدی ؟جواب داد تا وقتی که بتونم یه 206 بخرم با پولایی که در آوردم وبتونم به پدرم نشون بدم مستقلم. ابوذر گفت :اینکه راهش نیست؟ گفت همینه که هست. یه لحظه فکر کردم داریم بنده خدا رو بازجویی میکنیم و دیگه ادامه ندادیم......... تفکر و عقاید خاصی داشت ,گرچه عقاید و افکارش عفونی و مسموم بود. حس شوخ طبعی ما باعث خنده های زیادی تو اونشب شد. دخترک با ما تو خاطرات دبیرستان شریک شد و خودش هم کلی خاطره برای تعریف کردن داشت ولی ناتموم موند چون گوشیش زنگ خورد و مجبور شد بره. گفت بچه ها شب خوبی بود ورفت.. ماهم یه بیست دقیقه دیگه بلند شدیم. رفتیم که پول غذا رو حساب کنیم ولی حاج یوسف گفت پول میز شمارو اون خانومی که یه چند دقیقه پیش رفت حساب کرده. دیگه منو ابوذر فهمیدیم که واقعا شب عجیبیه.
کمربندو بستم و آماده شدیم که بریم. ابوذر حواسش به رانندگی بود ,منم ساکت بودم اتفاقاتی که افتاده بود رو تو ذهن مرور میکردم. چهره معصومش,که افکارش زیاد هم معصوم نبودن, دانشگاهی که درس میخوند و رفتار های دیگش ترکیب عجیبیو به وجود آورده بود که خیلی از فاکتور هاش با هم متضاد بودن . این لحظات عجیب به همراه فشار آوردن کمربند ایمنی باعث احساس خفگی بیشتر برای من میشد. خواستم به ابوذر اعتراض کنم ,دیدم که این محصولیه که خود جامعه اونرو پدید آورده.و کلافیه سردرگم, بغرنج, و درهم باف, و سعی کردم چیزی نگم و خفه بشم. رسیدیم خونه و ابوذر رفت و من تا به امروز ,ندیدمش.
الان نزدیکه چهار سال از اون شب میگذره و فکر کردن به اون شب روح رو مثل خوره میخوره و غذاب میده و پیش خودم فکر میکنم کاش اون شب نبود..............آره کاش اونشب رقم نمیخورد.
پ.ن: ابتدا جهت شفاف سازی باید بگم این پست توسط آدریان برادر من (حامد) نوشته شده و درباره اسامی ساتراپ و آدریان هم بگم فارسی بوده و ریشه آریایی و ماد دارند کلن اسمن مثل رضا و عسگر و کلثوم و داریوش.درباره پست قبلی ام میخواستم توضیحی بدم که فرصت نشد. باتشکر حامد.
+ نوشته شده توسط آدریان در چهارشنبه 18 شهریور1388 و ساعت
23:6 |